»خسى در ميقات»**جواد محدثی**

من از اين شهر اميد
شهر تو حيد كه نامش »مكه« است
و غنوده است ميان صدفش كعبه پاك،
قصه‏
ها مى‏ دانم.
دست در دست من اينك بگذار
تا از اين شهر پر از خاطره ديدار كنيم.
هر كجا گام نهى در اين شهر
به هر سوى و به هر چشم انداز
كه نظر كرده و چشم اندازى،
مى‏
شود زنده در انديشه بسى خاطره ‏ها.
يادى از هاجر و اسماعيلش
مظهر سعى و تكاپو و تلاش،
صاحب زمزمه‏ ى زمزم عشق،
يادى از ابراهيم،
آنكه شالوده ‏ى اين خانه بريخت
آنكه بت‏هاى كهن را بشكست، آنكه بر درگه دوست،
پسرش را كه جوان بود، قربانى برد.
يادى از ناله‏ ى جانسوز بلال
كه در اين شهر، در آن دوره‏ ى پر خوف و گزند
به اَحَد بود بلند
يادى از غار حرا، مهبط وحى
يادى از بعثت پيغمبر پاك، يادى از هجرت و از فتح بزرگ.
يادى از شعب ابى طالب و آزار قريش،
شهر دين، شهر خدا، شهر رسول،
شهر ميلاد على
شهر نجواى حسين بن على در عرفات
شهر قرآن و حديث،
شهر فيض و بركات...
و بسى خاطره از جاى دگر، شخص دگر...
بانگ توحيد كه در دشت و فضا مى ‏پيچد
موج لبيك كه در كوه و هواى مى ‏غلطد
طور سيناى مسلمانان را
جلوه ‏گر مى ‏سازد.
چه كسى جرأت اين را دارد، كه در اين جا سخن از من گويد؟!
من و تو رنگ ز رخساره ‏ى خود مى ‏بازند
همه »ما« مى ‏گردند، همه »او« مى‏ گردند
پهن دشت عرفات، جلوه گاهى است كه در آينه ‏اش
چهره ‏ى روشن وحدت، پيداست
همه در زير يكى سقف بلند
آسمانى نيلى
به مناجات و عبادت، مشغول
اشك در ديده و غم‏ها
به دل و بار گناهان بر دوش
همه در گريه و در راز و نياز
جامه ‏اى ساده و يكسان و سفيد
جامه ‏اى ضد غرور،
همه بر تن دارند.
همگى در سعى اند
يا كه در حال طواف،
گرد اين خانه كه از روز نخست
بهر مردم شده در مكه بنا
وطن مشتركى چون مكّه
نتوان يافت به هيچ آئينى.
امتيازات نكوهيده در اين شهر و حريم
به مساوات مبدل گشته است.
اين مراسم كه در اين خانه به پاست
رمزى از شوكت و از تقويت آيين است
جلوه ‏اى از دين است.
حاجى اين جا همه »او« مى ‏بيند
نام »او« مى ‏شنود
فيض او مى ‏طلبد
با شعار لبيك
پاسخ دعوت او مى‏
گويد
غرق در جذبه ‏ى پرشور خداست،
قطره‏
اى از درياست، و... »خَسى در ميقات«

 

 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.